تبسم نور، حنجرهی سار، رقص غزال، سوسوی مهتاب، هر واژه نامِ شبی تاریک بر لب دارد که در کیف آن پژواک مییابد. اما در چنین شبهایی نه لذت، بلکه طنابِ غمناکِ نگاه دورِ تیرک چوبی انتظاری گنگ میپیچد که در بادهای سرد قطبی نصب شده باشد. هوسِ این انتظارِ بختبرگشته همیشه از تنهی لخت و لاغرِ امید بالا میرود، تا از آن بالاهای عفونتبار، افقی را دید بزند که دستش هرگز به آن نمیرسد. چون اصلاً چیزی به نام افق خوشبختی وجود ندارد. وقتی پیکرِ عقل در خونی شسته و تعمید داده میشود که قطرهقطره از تسخیر بکارتِ فاجعه میبارد، زمان روی تلخی لحظهها قفل میماند. فاجعه آنقدر محکم و پایدار به لبهی تقدیر جوش خورده است که شوق فقیر بیکسی نمیتواند سپاه مقتدری شود برای عبور از آن بنبستهای انحطاط و تباهی. سالهای آوارگی هم حداکثر ساعاتیاند که در جنگل رؤیا سپری میشود. گریز از این جنگل بیثمر، شکستن حلقهی محاصرهی وحشت را میطلبد. وحشت به تمام تن آوارگی نفوذ کرده است.
بندرِ انتظار، اسکلهی سکوت. قایقی خالی از نور، تنها و خاموش. درخششِ آبهای نیلگونِ حقیقت بیصداتر از پرواز سنجاقکها در غروب زندگی است. دریا بر لحنِ آبی روشنِ خویش قفل بسته است، حالا جای شور موجها چقدر خالی و غمانگیز احساس میشود! دیگر تبسمی در ساحلِ تنهایی جستوخیز نمیکند. هیچ ردنشانی از آن بر لب شنی دریا دیده نمیشود. دریا، روزنهای بود که صدای سفر از آن سو میتابید و چه زیبا خنکای نوازشش روی صورتهای نازک تنهایی آرام میگرفت! حالا که عطر حقیقت از سوی قنوتِ لرزانِ دریا نمیوزد، تنهایی وحشتِ پایدارش را به زبان فاجعه ترجمه میکند. کسی نمیگوید روزی میرسد که اسکلهی سنگی باد در منطقهی آبی دریایی آسمان بادبان برافرازد، روزی که دکلهای بلندِ تخیل از ازدحام روشنی حقیقت آویزان میماند و در نگاهِ ماتِ تصویرها جاری میشود. زیرا ملخها هم میدانند که عمارت سبزِ رؤیا به آسانی در معرضِ انهدام است. در این تنهایی، در این لجنزار تحملناپذیری که هر روز گستردهتر میشود، چیزی به نام رؤیا، چیزی به نام بیداری، چیزی به نام زندگی یا حتی مرگ وجود ندارد. حیات نباتی آفتزده در معرض تقاضای تغذیهی حشرات عرضه میشوند. حافظهی کرمها پر از ریشهی تاریکی است. خیلی وقت است که «انسانیت» کرهی زمین را ترک گفته است. کرهی خاطره خالی از سکنه است، اما باید سفر کرد، سفر. سفر یعنی دیالکتیکِ خطر و خاطره.
