تبليغاتX
خط پرواز

خط پرواز

طرحی غريب در انحنای زندگی

تبسم نور، حنجره‌ی سار، رقص غزال، سوسوی مهتاب، هر واژه نامِ شبی تاریک بر لب دارد که در کیف آن پژواک می‌یابد. اما در چنین شب‌هایی نه لذت، بلکه طنابِ غمناکِ نگاه دورِ تیرک چوبی انتظاری گنگ می‌پیچد که در بادهای سرد قطبی نصب شده باشد. هوسِ این انتظارِ بخت‌برگشته همیشه از تنه‌ی لخت و لاغرِ امید بالا می‌رود، تا از آن بالاهای عفونت‌بار، افقی را دید بزند که دستش هرگز به آن نمی‌رسد. چون اصلاً چیزی به نام افق خوشبختی وجود ندارد. وقتی پیکرِ عقل در خونی شسته و تعمید داده می‌شود که قطره‌قطره از تسخیر بکارتِ فاجعه می‌بارد، زمان روی تلخی لحظه‌ها قفل می‌ماند. فاجعه آن‌قدر محکم و پایدار به لبه‌ی تقدیر جوش خورده است که شوق فقیر بی‌کسی نمی‌تواند سپاه مقتدری شود برای عبور از آن بن‌بست‌های انحطاط و تباهی. سال‌های آوارگی هم حداکثر ساعاتی‌اند که در جنگل رؤیا سپری می‌شود. گریز از این جنگل بی‌ثمر، شکستن حلقه‌ی محاصره‌ی وحشت را می‌طلبد. وحشت به تمام تن آوارگی نفوذ کرده است.

بندرِ انتظار، اسکله‌ی سکوت. قایقی خالی از نور، تنها و خاموش. درخششِ آب‌های نیلگونِ حقیقت بی‌صداتر از پرواز سنجاقک‌ها در غروب زندگی است. دریا بر لحنِ آبی روشنِ خویش قفل بسته است، حالا جای شور موج‌ها چقدر خالی و غم‌انگیز احساس می‌شود! دیگر تبسمی در ساحلِ تنهایی جست‌وخیز نمی‌کند. هیچ ردنشانی از آن بر لب شنی دریا دیده نمی‌شود. دریا، روزنه‌ای بود که صدای سفر از آن سو می‌تابید و چه زیبا خنکای نوازشش روی صورت‌های نازک تنهایی آرام می‌گرفت! حالا که عطر حقیقت از سوی قنوتِ لرزانِ دریا نمی‌وزد، تنهایی وحشتِ پایدارش را به زبان فاجعه ترجمه می‌کند. کسی نمی‌گوید روزی می‌رسد که اسکله‌ی سنگی باد در منطقه‌ی آبی دریایی آسمان بادبان برافرازد، روزی که دکل‌های بلندِ تخیل از ازدحام روشنی حقیقت آویزان می‌ماند و در نگاهِ ماتِ تصویرها جاری می‌شود. زیرا ملخ‌ها هم می‌دانند که عمارت سبزِ رؤیا به آسانی در معرضِ انهدام  است. در این تنهایی، در این لجن‌زار تحمل‌ناپذیری که هر روز گسترده‌تر می‌شود، چیزی به نام رؤیا، چیزی به نام بیداری، چیزی به نام زندگی یا حتی مرگ وجود ندارد. حیات نباتی آفت‌زده در معرض تقاضای تغذیه‌ی حشرات عرضه می‌شوند. حافظه‌ی کرم‌ها پر از ریشه‌ی تاریکی است. خیلی وقت است که «انسانیت» کره‌ی زمین را ترک گفته است. کره‌ی خاطره خالی از سکنه است، اما باید سفر کرد، سفر. سفر یعنی دیالکتیکِ خطر و خاطره.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:37  توسط آرا  | 

تنها روشنی طرحِ وجود، تاریکی عدم است. عدم تنها نقطه‌ی به‌هم گره‌خوردگی همه‌ی هستی‌ها، رخدادها و حقیقت‌ها است. تمام تقدیرِ روشن زندگی‌ام به محبتِ تاریکِ عدم‌ات گره خورده است. من هم با خویش عهد کرده‌ام فقط از ساغرِ نیستی‌ات شرابِ رؤیای هستی بنوشم. کمی عجیب است، اما این پیمان، سوگندِ وحدت‌بخشی است که طرحِ خامِ وجودم را به خالِ هستی‌شکن‌ات پیوند می‌زند. در ژرفنای این شبِ سنگین، عطری هستی‌شکن به‌سان جرقه‌ای در انتهای جذبه‌ی صدایی ناآگاه درخشان می‌شود. می‌ترسم، اما باز هم در حیرتِ نگاهت جذب می‌شوم. با ذره‌ای از حجمِ عدم‌ات بر من آوار می‌شوی. مرگی مرا بازمی‌آورد. چشم می‌گشایم. وقتی می‌بینم که شور برهنه‌ای در میان امواج موهایت پریشان است، ناگهان دستم را گم می‌کنم. توفانی در مراسم آشفتگی موهایت می‌پیچد. دستم با نیروی عجیبی در بحرانِ گیسوانت بادبان برمی‌افراشد، و میلِ لبانم در مختصاتِ خالِ عدم‌ات منفجر می‌شود.... بهتر از خودم می‌دانی، بهشتِ خوشبختی در بوستانِ صدایی بر پا است که از سوی خنکای دهانت می‌وزد. بنای باغ زندگی در صدای تو تقدیربندی شده است. آری، رخداد حقیقت در گلستانی عریان می‌شود که از صدای شیرین لب‌ات شور و نور گرفته باشد. با این‌حال اما نمی‌دانم چرا بسی دیرگاهی است که سخت خاموش مانده‌ای.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:39  توسط آرا  | 

آیینه‌ای پیش رویت می‌گذاری؛ رژ لبت را برمی‌داری؛ می‌خواهی لبانت را رنگ کنی؛ اما دستت در میانه‌ی فضا معلّق می‌ماند. خاطره‌ای بازوانت را سست می‌کند. آرام و محزون، پرده‌ی نگاهت را پایین می‌اندازی. به یاد محراب من می‌افتی. همان جایی که سجده‌های شبانه‌ام را اقامه می‌کردم و تو حالا می‌خواهی تزئین‌اش کنی، اما....

بی‌خیال رژ می‌شوی، کنارش می‌گذاری. غمگین، پشت پنجره می‌روی و ساکت می‌نشینی. سنگینی پاهایت را بغل می‌کنی. چانه‌ات هم روی زانویت می‌افتد. به سمت یأس ملوّنی در دوردستِ خاموشی آسمان خیره می‌مانی. صدایی به زیارت حریم حافظه‌ات می‌آید. تبسمی کوتاه کنج لبانت را سرمه می‌کشد. آن صدا هم لب‌هایت را سرمه‌ی آواز می‌کشید.

رفتی، ماندم، رفت، ماند، همین جا، ساکت‌تر از رحم خدا. انتظار،....؟ در خاکِ انتظار، بی‌مدرکِ وفا نمی‌توان زیست. بارها صاعقه‌ی یادِ لبت آتش‌ها بر قلب هستی‌ام زده است. وقتی نسیمی از کوچه‌باغِ خاطراتت در چهارسوی خیالم می‌وزد، دولت چشم‌هایم هر چه سفیرِ اشک دارد همه را به استقبال عطر گیسوانت روانه می‌دارد. دلبرا، حنای پای تو باد اشک‌های رنگینم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:1  توسط آرا  | 

سلام. صبح به خیر. بلند شو. این صدای کاذبی بود که از پسِ یک قرن سکوت می‌شنیدم. چشمانم را مالیدم، نگاه کردم که چه خبر است. خبری نبود. ترانه‌ای بر لبِ نی متروکی ترشیده بود. دنبال شاعرِ بی‌کار و بی‌عاری می‌گشت تا سر فرصت وزن و عروضِ چرس‌کشی توهم را ردیف و دود کند. پلک‌هایم کمی به درد آمدند. در همان حالِ ناخوشی، بوسه‌های سردِ زمان لخت‌تر از لبه‌ی لیزِ بی‌رحمی آفتاب روی گونه‌های مبهوتم ریختند. تاریک شدم، تلخ شدم و خلقت را بالا آوردم. خلاصه شدم در رؤیا، در توهم، در سراب، افتادم در تهِ یک جهنم. گوش سپردم به آهنگ اطراف. صدایی نیامد. خودم پشیمان شدم. گفتم قسمتِ مرا روی فراموشی سنگ حک کرده‌اند. انعکاسِ تیره‌ی فراموشی، این حقیقت مهجور است که تاریخ دو متر بیشتر طول ندارد. صد وجب زورگویی و یک وجب انتظارِ پوکِ عدالت، عدالتی که همیشه در حفره‌های فساد فرومی‌رود و مفقودالاثر می‌ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:44  توسط آرا  | 

نهالِ هیچ مسیرِ سکوت را طرح می‌زند. ایست، این‌جا مرزی است درون خلأ! برگرد، خانه این‌جا نیست. من تنهایم، نبض زمان گیج‌تر از همیشه می‌پرد. قلبم می‌گیرد و تمام راه را می‌دوم، هر چه تندتر، گویا دیرتر به خانه می‌رسم، نه اصلاً نمی‌رسم. گم شده‌ام. این‌جا کجا است؟ چقدر ترافیک است! ارواح استخوانی در خط افق صف کشیده‌اند. خط دیگری در تهِ نگاهم محو می‌شود، دنبالش می‌روم، از آن سوی نگاه می‌افتم، خواب می‌گریزد، اما رؤیاها با دست‌وپاچگی زنگِ بیداری را نمی‌زنند. اسیرِ مغاکِ سردرگمی مانده‌ام. آوای نور در دوردست شب مفقود مانده و راهِ دیدار در تاریکی جهالت منتفی شده است.

صدای برهنه‌ی نماز شب جلوتر از اذانِ سیلاب می‌رود. صبر کن، صبر کن، صبر! داربستِ رنج کم مانده تکمیل شود. به زودی آجرهای امیدم با سیمانِ انتظار به سقف لرزانِ دعا متصل می‌شوند. دعا می‌کنم، قنوت می‌بندم، سجده می‌برم، اما صدایی از حنجره‌ی چشم ها بیرون نمی‌زند. چقدر خزانِ این غربت لب‌های مرا تکانیده است، پوسیده‌ام از بس که در انبارِ تهی نماز برده‌ام. بارگاه دور است، سراب اما نزدیک‌تر از خودم، وقتی می‌خندد، بلندتر از ضربان قلبم تپش آن را می‌شنوم. برخیز برویم. کارهای لازم روبه‌راه است. دیرگاهی است که سایبان اندوه روی پلک‌های من نصب شده است و تقدیرم را از ماهِ غم خلاصی نیست. برخیز، بیا بدویم، برویم، دور شویم، از همه چیز، از روال همیشگی منطق بگریزیم. اما چه بد! محرابِ فرار هنوز خالی است. باز مانند همیشه، من مانده‌ام با یک قدم فاصله به هزارتوی قبضِ روح. کل هستی را قامت می‌بندم به یک رکعت تردید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:43  توسط آرا  | 

 

فصلِ امید من روی دیوار تنهایی سنجاق شده است، همچون پروانه‌ای که در گوشه‌ی کلکسیونی رنگارنگ به تماشای تنهایی خویش حیران و خیره منجمد شده است؛ اما با این‌حال، من از این دیوار بی‌رنگ‌ورو خبر موثقی ندارم. آن‌قدر تک و تنها و ویران افتاده است که نمی‌دانم کجای عالم و کجای تاریخ سایه انداخته است. دیگر همه چیز را باید تمام‌شده بپندارم و یک خط چلیپای درشت روی تقویم نابودی زندگی‌ام بنویسم، بعد آن را به موزه‌ی رنج و اندوه هدیه کنم. از خودم بارها خیلی خسته و مأیوس شده‌ام، مگر اما جهت پرهیز از این عادت زشت کاری می‌توانم؟ ترس در عمق مغز استخوان‌هایم ریشه دوانده است، ترسی که ظاهراً به‌صورت ژنتیکی از تاریخ و فرهنگ فاجعه‌زده‌ی تبار قومی‌ام به من میراث مانده است. این ترس خیلی به دردِ تبارشناسی اسکلتِ کابوس‌هایم می‌خورد. البته زیاد مطمئن نیستم. این حس‌های پلید همه از عذابِ وول‌خوردن با آدم‌های یک‌بار مصرف ناشی می‌شود. گرچه این تعبیرِ «آدم‌های یک‌بار مصرف» خود به‌اندازه‌ی کافی ضدانسانی‌ترین تعبیر و بسیار شرم‌آور است، اما چه می‌توان کرد وقتی منطق زندگی پیرامونت این‌طوری عمل می‌کند؟ با این‌همه، الآن، نسبت به بدبختی و تیره‌روزی زمانه هیچ احساس خاصی ندارم. دقیقاً همین بی‌حسی و کرختی لزج است که همچون شلاقِ ضرورت روی تن زمان و هستی‌ام نواخته می‌شود؛ آه، چه موسیقی سنگین، بی‌رحم و پایان‌ناپذیری!

قطار حوصله رفته است. من در ایستگاه پیری متوقف شده‌ام. دوردست من تصویر دیگری دارد غروب می‌کند. نمی‌دانم، شاید سایه‌ی خیسِ شبنمی از لابه‌لای عطر گلبرگی عبور کرده باشد. باید دروازه‌ی سنگین و بلندِ انتظار را اندکی بگشایم، شاید در روشنایی لحظه‌ای خاص، نسیم شمال پرتوی از آن را به من برساند. البته، این یک قاعده است که درست در لحظه‌ای از لحظه‌های نابه‌هنگام تصادفی اتفاقی پای لبخندِ ساکتِ من می‌افتد؛ این را حس می‌کنم و می‌دانم. این اتفاق یک روز بعد از آن به سراغ تاریکی تقدیر من می‌آید که من از این‌جا رفته باشم، و مایل‌ها از کنار این میخ طویله‌ی اکنون دور شده باشم. ساختارِ اکنون مثل آبشار مصنوعی پارک‌ها روی شیبِ تاریخِ نفسِ شکسته و روح متلاشی‌شده پهن و سرازیر می‌شود، روی تاریخِ ستم‌باره‌ای که شیب تندِ آن از اعماقِ چشمِ نفس بدحال به کندی گذر می‌کند. این حادثه، خدشه‌ی دامنه‌داری بر ظرفیت شکننده‌ی امیدهای واهی من وارد می‌آورد. اما هیچ وقت حضورِ تنه‌ای از لجاجت و سماجتِ نااکنونی لحظه‌هایم را رها نمی‌کند. همه را به‌هم می‌ریزد تا طرحی کج و به‌هم‌ریخته در شکاف میدان معنایی صبح ترسیم کند. در کنج این کجی و شکستگی خطوطِ عبورناپذیرِ زندگی می‌خواهم خاطره‌های غریب محبوبی را روایت کنم، اما همه‌ی خاطره‌هایش محو شده است. به همین خاطر، حالا وعده‌گاهِ رخدادِ حقیقت را از یاد برده‌ام. شاید تصویرِ خیره و نیمه‌محوی از آن‌جا در ذهنم مانده باشد. برای دستیابی به آن، مجبورم اعماق وحشتِ خود را حفاری کنم و به آن سوی خلأ ذهن رهسپار گردم. در آن سوی ساحل جانان، چشمه‌سارِ گوارایی بود که از لبه‌های لطیف آن تبسم‌های حقیقت همچون قطره‌های شبنم سحری روی زلالی زمان می‌تراویدند و خط پرواز نگاهم را درخشان می‌کردند. با بازشدنِ پنجره‌ی حقیقت، محبتِ هستی درون قلب تاریکم می‌تابید و سینه‌ی من از کشمکش‌های گنگ، اصم و زجردهنده‌ی روزگار خالی و پاک می‌شد. تجربه‌هایی غنی از زمان، از زندگی و لحظه‌های سرخوشی من! امروز اما این سرچشمه‌ی زلال حقیقت را ازدست‌داده‌ام. باید به جست‌وجوی آن راهی خطر شوم. کس چه می‌داند، شاید آن را فقط در رخدادِ تکینِ مرگ یافتم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:27  توسط آرا  |