تبليغاتX
یادداشت های یک نقطه، نه بیشتر
تو
حرف ميزني
و من
جرعه جرعه صدايت را در سلول هاي روحم ذخيره ميكنم

جبران سال هايي كه دير رسيدم
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 14:29 توسط آدرا |

كم شد

از سه به دو
از دو به يك هم ميرسد
همين روزها

بعد
دار ميشود
حرفي كه به نقطه هم نمينشيند
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 13:57 توسط آدرا |

ساده!
مثل لگد كردن سيگار نيم سوخته! هم كه باشد
ردش،
هم روي تن آسفالت روزگار
هم ته كفش زنده گي
ميماند

رفتن ت..
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 13:54 توسط آدرا |

فكر كن!
دل ت گرفته باشد
آنقدر كه نفس ت هم به زحمت بالا بيايد
شال و كلاه كني كه بزني به راه
شايد ابر دل ت..

بروي و برسي به جايي كه يك آغوش مهربان انتظارت را ميكشد
و همانطور كه ميروي خودت را بياندازي توي بغلش
باران بزند

چه باراني..

فكر كن!
آنجا حرم باشد
و آن آغوش كنج گوهرشاد
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 11:29 توسط آدرا |

جمعه
ابتدای یک هزار و سیصد و غزل
و ساعت حوالی بهشت بود

جمعه
جمعه های مهربان
جمعه های دیدار..


- دیدار شد میسر و بوس و کنار هم..
از بخت شکر دارم و از کردگار هم..
- وای وای وای وای من الان دیدم پست قبلیُ با یوزر آپاسای ارسال کردم:(
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:35 توسط آدرا |