می گفت " دانشکده های ادبیات هنوز بیماری دستور دارند " !

همیشه دلم می خواست  ادبیات بخوانم ... نه برای اینکه بدانم "مشاکل" چیست و "رمل" به کدام می گویند ... به بند کشیدن شعر را ... خط کشی برای مصرع ها را ....  "عناصر داستان" را دوست نداشتم ... دلم می خواست ادبیات بخوانم تا بفمم توی کله سعدی چه می گذشته ... می خواستم بدانم آخر شاملوی بدون آیدا چطور بود ... یا سهراب این همه آیه موزون را از دریچه همان اتاق آبی اش دیده فقط ؟! ... 

دست خودم نیست ... موسیقی شعر دیوانه ام می کند ... من دسته بندی خودم را دارم. شعر خوب و شعر نه چندان خوب ...

شعری خوب است که  موقع خواندنش لذت ببرم، 

شعری خوب است که یک خوب دیگر برایم بخواند ... 

شعری نه چندان خوب است که خوب نباشد!!

کمی خود خواهانه است، می دانم، اما  اینجوری ام ... درست مثل موسیقی یا فیلم. هیچ وقت از نقد های حرفه ای لذت نمی برم.به جایش دلم غنج می رود وقتی استاد خرمشاهی حافظ را می گذارد روبروی آینه سعدی ... 

دست خودم که نیست ... دست دلم است ... 

 فرصت کوتاهی است

دستور را رها کن 

حالا تو هی بگو این واژه  نازیباست ،درست نیست ... من دوست دارم "خودم"  را همیشه با "تو" جمع ببندم!

 "خودمتو " از نظر من خیلی هم خوش آهنگ است.

فرصت کوتاهی است 

دستور را رها کن 

دست مرا بگیر 


پانوشت : 

تکه های  پر رنگ بالا قسمتی از این شعر دکتر حسن لی است. در همسایگی حافظ بودیم و او رییس مرکز حافظ شناسی ... ساعت های کلاس ادبیات عمومی بوی غزل می داد ...